در تاریخ اجتماعی ایران، محله یک واحد واقعی زندگی بوده نه یک محدوده جغرافیایی. انسانها نه فقط ساکن که در محله زندگی میکردند.
همیاری و تعاون،
کار جمعی،
حل اختلافات،
انتقال تجربه میان نسلها،
برگزاری آیینها
حمایت از افراد آسیبپذیر و... در بطن روابط محلی انجام میشد.
کودک در کوچه و مسجد و بازارچه همان میزان تربیت میشد که در خانواده؛ سالمند تنها نبود، جوان بی هویت نبود و خانواده بیپناه نبود.
در واقع بخش بزرگی از آنچه امروز «خدمات اجتماعی» مینامیم، نه توسط سازمانها بلکه توسط جامعه تولید و ارائه میشد. جامعه پیش از آنکه مسئلهای به دولت برسد، خود آن را حل میکرد.
پژوهشهای سرمایه اجتماعی نشان میدهد جوامعی که روابط محلی قویتری دارند، اعتماد عمومی، سلامت روانی و نظم اجتماعی بالاتری دارند و بسیاری از مسائل پیش از تبدیل شدن به بحران حکمرانی در همان سطح جامعه مهار میشود.
به بیان ساده، محله یک «نهاد تنظیمگر طبیعی» بود.اما با گسترش شتابان شهرنشینی، صنعتی شدن و پیچیده شدن تقسیم کار اجتماعی، این وضعیت تغییر کرد.
کارکردهایی که در گذشته در شبکه روابط انسانی انجام میشد، به تدریج به سازمانها منتقل شد. تربیت اجتماعی به مدرسه رسمی، حمایت به سازمانهای رفاهی، حل اختلاف به نظام قضایی، انتقال تجربه به رسانهها و محله از یک جامعه زنده به یک فضای سکونتی تبدیل شد.
مردم در کنار هم زندگی میکردند اما با هم زندگی نمیکردند. روابط انسانی جای خود را به خدمات اداری داد و مسئولیت اجتماعی جمعی تضعیف شد.
در ادبیات سیاست اجتماعی از این وضعیت با عنوان «نهادیشدن بیش از حد رفاه» یاد میشود (Esping-Andersen). نتیجه آن افزایش وابستگی به دولت است؛ نه لزوماً به دلیل افزایش نیازها، بلکه به دلیل کاهش توان جامعه در حل مسائل خود.
به همین دلیل رشد مداوم خدمات حمایتی در بسیاری از کشورها به کاهش آسیبها منجر نشد، زیرا جای خالی جامعه با سازمان پر نمیشود.
در رویکردهای جدید حکمرانی اجتماعی، راهحل پایدار نه در گسترش بیپایان دولت، بلکه در فعالسازی ظرفیتهای محلی تعریف شده است؛ دولت از ارائه دهنده مستقیم خدمات، به تسهیلگر تولید اجتماعی خدمات تبدیل میشود.
تجربههای بینالمللی نیز همین مسیر را طی کردهاند. الگوی «مدرسه جامعهمحور» در بسیاری از کشورها نشان داد وقتی خدمات آموزشی، اجتماعی و خانوادگی در یک کانون محلی به هم متصل میشوند، اثربخشی چند برابر می شود.
در این مدل، خدمات به مردم تحویل داده نمیشود، بلکه با مردم تولید میشود.
برای تحقق چنین رویکردی یک پرسش اساسی وجود دارد؛
کدام نهاد میتواند نقطه اتصال دوباره جامعه باشد؟ نهادی که پایدار، فراگیر، مورد اعتماد، غیرسیاسی و بیننسلی باشد. در همه محلات حضور داشته باشد و برای همه خانوادهها قابل دسترس باشد.
تنها نهادی که در عمل همه این ویژگیها را توأمان داشته باشد، مدرسه است. اما خودِ مدرسه نیز در طول تاریخ دچار تحول شده است.
مدرسه در آغاز نهادی اشرافی بود؛ آموزش امتیازی برای طبقهای محدود محسوب میشد.سپس به مدرسه عمومی تبدیل شد و حق تحصیل به یک حق همگانی بدل گردید.
در مرحله بعد، رویکرد مدرسه بدون شکست شکل گرفت. مدرسهای که وظیفه خود را نه گزینش موفقها بلکه موفق سازی همه دانشآموزان متناسب با استعدادهایشان میداند. در این نگاه، هر کودک باید تجربه پیروزی آموزشی داشته باشد و شکست تربیتی پذیرفته نیست.
تحول دیگر، مدرسه بدون دیوار است؛ مرحلهای که در آن مرز میان مدرسه و زندگی اجتماعی برداشته میشود.
به همین دلیل در سند تحول بنیادین آموزش و پرورش تصریح شده است؛ مدرسه باید «کانون تحولات فرهنگی و اجتماعی محله» باشد. مفهوم «مدرسه بدون دیوار» نیز دقیقاً به همین معناست؛ نه حذف دیوار فیزیکی، بلکه حذف مرز نهادی میان آموزش رسمی و زندگی واقعی.
مدرسه از نهاد آموزشی خارج میشود و با جامعه پیوند میخورد؛ جامعه نیز در فرایند تربیت مشارکت میکند.در چنین الگویی کارکردهای مدرسه گسترش مییابد.
مدرسه فقط محل آموزش دروس نیست، بلکه میدان تجربه زندگی اجتماعی میشود.
یادگیری فقط شناختی نیست، بلکه هویتی، اخلاقی، مهارتی و اجتماعی میشود.
تربیت فقط در کلاس رخ نمیدهد، بلکه در تعامل واقعی با جامعه شکل میگیرد.
در چنین فضایی، دانشآموز فقط درباره مسئولیت اجتماعی نمیآموزد، آن را تجربه میکند؛ تجربه دیدار سالمندان، مشارکت در کمک به خانواده نیازمند،همکاری در حل مسئله محله و... چون
سالمند، معلم تجربه است؛
اصناف، معلم مهارتاند؛
والدین، شریک تربیتاند.
محله، میدان عمل است.
یادگیری از کلاس خارج و وارد زندگی میشود، در نتیجه؛
مدرسه بدون دیوار شکل می گیرد.
مدرسه جامعوی و جامعه مدرسهای، میشود.
محله در مدرسه و مدرسه در محله ظهور مییابند.
مفهوم مدرسه محلهای و محله مدرسهای پدیدار می شود.
و نهایتا جامعه و محله یادگیرنده و مدرسه ارگانیک در پیوند با جامعه ظهور می کند.
این مدرسه واجد کارکردهای چندگانه میشود:
کارکرد تربیتی؛ با تبدیل یادگیری نظری به تجربه زیسته.
کارکرد اجتماعی؛ با جلوگیری از انزوای نسلی و تقویت همبستگی.
کارکرد پیشگیرانه؛ با شناسایی زود هنگام مسائل اجتماعی.
کارکرد هویتی؛ با پیوند کودک با فرهنگ و زیستبوم محله.
کارکرد حکمرانی محلی؛ با مشارکت مردم در تصمیم گیریهای نزدیک به زندگی.
با وجود این تصریح مهم، تحقق آن نیازمند سازوکار اجرایی اجتماعی است.
اگر قرار باشد مدرسه کانون محله شود، باید محله نیز وارد مدرسه شود و دستگاهها نیز در کنار مردم قرار گیرند.
اینجاست که طرح «سلام محله» معنا پیدا میکند.
«سلام محله» تلاش برای ارائه خدمات بیشتر نیست، بلکه بازگرداندن کارکردهای از دسترفته جامعه محلی است.
در این طرح، خدمات از اداره تولید نمیشود؛ بلکه در جامعه شکل میگیرد و دولت پشتیبان آن است.
مدرسه نقطه اتصال این سه حوزه میشود.
آموزش و پرورش زیرساخت مکانی را فراهم میکند.
نهادهای حمایتی پشتیبانی تخصصی ارائه میدهند.
مردم و داوطلبان تولیدکننده خدمات میشوند.
در این وضعیت چند تغییر همزمان رخ میدهد:
تربیت از آموزش نظری به تجربه زیسته تبدیل میشود.
شبکهای از خانوادهها، سالمندان، داوطلبان و نهادها شکل میگیرد و سرمایه اجتماعی بازسازی میشود.
نظارت طبیعی اجتماعی جایگزین مداخله دیرهنگام اداری میشود.
پیشگیری بر درمان مقدم می شود.
حمایتهای رفاهی از پرداخت منفعل به توانمندسازی فعال تغییر میکند.
نسلها دوباره به هم متصل میشوند و محله حافظه اجتماعی خود را بازمییابد. تصمیمگیری اجتماعی نیز از مرکز به سطح زندگی نزدیک میشود و حکمرانی مشارکتی شکل میگیرد .
در نتیجه، «سلام محله» یک برنامه رفاهی یا آموزشی صرف نیست. این طرح سازوکار اجتماعی تحقق همان هدفی است که سند تحول بنیادین ترسیم کرده است؛ پیوند دوباره مدرسه و جامعه(مدرسه بدون دیوار) چارچوب تربیتی این تحول است؛ محله محوری جهت آن و سلام محله روش اجرای آن.
به بیان سیاستی، در این طرح مدرسه از یک نهاد آموزشی منفک به زیرساخت حکمرانی اجتماعی محله تبدیل میشود و خدمات از «ارائه اداری» به «تولید اجتماعی» تغییر ماهیت میدهد؛ یعنی جامعه دوباره توان حل مسائل خود را باز مییابد و دولت به جای جایگزینی جامعه، پشتیبان آن میشود.
نظر شما